مملکت نفرین شده !!! ...

- دنبال یه سری اطلاعات راجع به تغییرات شاخص قسمت مسکن و نفت و تورم ایران و حجم نقدینگی بودم ... رفتم اینجا ... توی صفحه اولش نوشته : اطلاعات لازمه پیشرفت است ... شاخص هایی رو که می خواستم داشت ... زدم که بیاره ، این اوورد ... رفتم عضو بشم که با قیمت های نجومی مواجه شدم ... آقای مرکز اطلاعات فنی ایران !!! جهت اطلاع شما عرضم به حضورتون که imf.org و هزارتا شرکت امریکایی اطلاعات ایران رو تا فیهاماخالدونش مجانی می ده و روی Home pageش ننوشته اطلاعات لازم پیشرفت است ... شمام اون عبارت مضحک و مزخرفت رو بردار بنویس : "اول پول اخ کنید بعد طلب پیشرفت داشته باشید."

پ . ن : گــدا ! ...
پ . ن : اینطوری می شه به یه جا می گن جهان سوم و به یه جا می گن آمریکا ... مرگ بر امریکا !!!! ...

- خوندم جناب شهردار لطف کرده و به لبنان کمک کرده ... یا می خواد کمک کنه ! ... دیدم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... "آقایون" حرام است .... !!! ... من که دیگه جرات نداشتم تا آخر عکس ها رو نگاه کنم ... شاید آقایون خیلی از این چیزها دیدن ! ...

پ . ن : ببخشیدا اما اعصاب معصاب ندارم .. اینجا هم خانواده نشسته ... وگرنه دهنم باز می شد ...

    حسین  |    |  May 14, 2008




سوی دیگر است !

ختم کلوم :


در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است !!!!

    حسین  |    |  May 12, 2008




Oh babe! babe ...

یه خانوم نسبتآ جوونی زد به شیشه ... "تق و تق و تق" ... شیشه رو زدم اومد پایین ... "آقا به من 5 تومن پول میدی یه کیلو برنج بخرم!" ... "بابا ، ایول !!! ... یعنی شما برنج کمتر از 5 تومن نمی فرستی توی شکمت !! ... دمت گرم آبجی" ... بد نیست برای این قشر زحمت کش یه چند جلسه کلاس توجهی بذارن تا بدونن چطوری باید عاجزانه یه چیزی بگن که فرد نیکوکار شاخ در نیاره دیگه ... یه جورایی لکنت گرفته بودم که چی باید گفت به این ! ... "یعنی شما به برنج 2تومنی راضی نیستی ! ... بیا و این تن بمیره یه بار ناپرهیزی کن !" ...


پ . ن : .... OHH babe !! babe ... Its Wide World
پ . ن : یه حقیقت تلخ ... دلبستگی هام به اینجا در حد یه خانواده و چندنفر فامیل نزدیک و انگشت شمار دوستانی ه که اطرافم هستند، شده ... مینیمم ترین حدی که توی زندگی تا الان داشتم ... اما هنوزم باید phonebook موبایل رو هرازگاهی چک کنم تا یادم بیاد این آدمهایی که با من دست دادند بخاطر چی و چرا تلفنشون save شده ... اطرافم شده یه اقیانوس از آدم ها که عمق صمیمیتشون به نیم وجب هم نمی رسه ... با همشون می گم و می خندم و قرار می ذارم ... با پریسا و امیر! ... با فرامرز ... با آیدا و علی !!! ... اما صمیمیتی که می خوام خبری ازش نیست ... همین چند نفردلبستگی، نقاط عمیق این اقیانوس به حساب می آن ... رغبتی به ایجاد صمیمیت با کسی ندارم ... کم نمی ذارم اما در حدی که باید باشه ... بیشتر از اون تمام شده سوال نفرمایید !! ... بچه شدی ! ... لبخند بزن و بگذر ... از لابلای ماشین ها سمت ماشین می رفتم ... یه موتور انگار که داره سوزن نخ می کنه، خودش رویه جوری بینشون می چپوند و جلو می ره ... به همین دیگه می خوریم ... یعنی اون به من می خوره ... خودش رو آماده کرده که جواب بد و بیراه من رو بده ... لبخند می زنم و می گذرم ... یه ذره طول می کشه تا ماشین های اطرافم که صحنه رو دیدن یادشون بیاد که باید گاز بدن و بگذرن .. !
پ . ن : توي ده شلمرود٬ حسني تك و تنها بود
حسني نگو بلا بگو٬ تنبل تنبلا بگو
موي بلند٬روي سياه٬ناخن دراز
واه٬ واه٬ واه............


d0bd.jpg

    حسین  |    |  May 09, 2008




شخمینگ !!!

دیروز با TA شدنم به طور رسمی موافقت شد ... یعنی یه جورایی شدم همکار آقایون اساتید دانشکده ... فعلآ دوتا استاد !!! ... خودمم فکرش رو نمی کردم بچهء شب امتحانی و ناپلئونی پاس کنه درس ها، یه روزی اینطوری بشه ... بالاخره همین تغییرات توی زندگیه که باعث می شه آدم حوصله اش از زندگیش سر نره ... توی کلاسمون یه ابلهی هست که برای اینکه توجه دختری رو به خودش جلب کنه به هر دلقک بازی ای متوسل می شه ... وقتی آدامس می جوه من یکی که منقلب می شم ... نمی دونه وقتی کلاس خالی می شه اون یکی پسر در آخر کلاس چند جمله ای می ره روی مخش ... یه کلوم مخ شخم زده ندیده بودیم که اونم داریم هر روز می بینیم ... من یکی که هر روز ریشم رو از ته می زنم که به ریش من یکی نخنده ! ...

پ . ن : تابناک با این تیتر انتخاب کردنش سرنوشت بازتاب رو دیر یا زود برای خودش دست و پا می کنه ... ولی خودمون عجب جراتی دارن برای نوشتن بعضی از خط هاش ...
پ . ن : نمی دونم اینجا گفتم ؟؟ ... بهترین سیاست تدریس اینه که شاگردات رو بی سواد ولی باهوش فرض کنی ... منم برداشتم سختترین درس بچه های لیسانس رو گرفتم که یه وقت دستامون از پاهامون درازتر نشه خدایی نکرده ! ...
پ . ن : یه ذره می خوام به دوارن ماشین نوشتاریم برگردم ...
پ . ن : یه کتاب با عنوان Iran Under Ahmadinezhad قرار بود توی نمایشگاه به بازدید عموم گذاشته بشه که انگار مالیده ! ... از وقتی که نمایشگاه کتاب اومده وسط صحن مسجد و رواق و حجله تحریمش کردم ... نصف نمایشگاه کتاب به اون حوض و فواره هاش بود که اونم از ما گرفتن ...
پ . ن : توی سلف امروز ابی گذاشته بودند ... خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواست ... !!!

    حسین  |    |  May 07, 2008




آخه چی بگم !!!!

مصاحبه اول (چند ماه پیش) :
- آقای جاسبی ! شما اگه دانشجو می شدین دوباره حاضر بودین برین دانشگاه آزاد یا سراسری ؟
- حالا که دانشجو نیستم !
- اگه بودین ... !
- کاش می شد به دوران دانشجویی برگردم . یادش بخیر !
- حالا فرض کنین که اصلآ الان می تونین یه رشته رو بخونین ... دانشگاه آزاد می رفتین یا سراسری ؟
- وقتش رو ندارم ... خیلی سرم شلوغه !
- اصلآ الان دوست دارین بچه های شما درسشون رو توی دانشگاه آزاد بخونن یا سراسری ؟
- انتخاب با خودشونه ، بهرحال هر دانشگاهی یه مزیتی داره .

پ . ن : چی باید گفت تا دل آدم آروم بشه ؟!
پ . ن : فکر کنم آقازاده ها خارج از کشور درس خونده باشن ! ....
پ . ن : بازم دمت گرم ... سریع نمی گی " آآآآآآآآآآآززززززززززاااااااااااااااددددددددددددد" و طفره می ری ... خوشم اومد صداقتت رو !

مصاحبه دوم (امشب) :
- آقای جاسبی ! یه ذره توضیح راجع به این مسابقات روبوتیک می دین ؟
- بله ، این مسابقات رو کمیته المپیک روبوتیک گذاشته ... و تیم های داخلی و خارجی توش شرکت کردن !
- جایزه تیم اول چی بود ؟ موتور سیکلت !!!
- خبر ندارم ! بله .. فکر کنم موتورسیکلت بود !
- آیا مسابقاتی در این سطح که تیم های خارجی هم توش بودن باید به تیم اول موتور داد ؟ هشــــــــت نفر سوار یه موتور بشن ؟
- ممممممممم ...... مممممممممممممم ....... مممممممممممممم ..... بالاخره فکر نکنم موتور سیکلت هم جایزه بدی باشه ...

پ . ن : بشاش توی این المپیک آدم آهنی ها !
پ . ن : یاد جایزه معدل بیستم افتادم که دوم دبستان گرفتم ... یه دوچرخه ! ... این آقا هم برای بیدار کردن حس نوستالوژی برنده ها حتمآ موتور رو انتخاب کرده ...
پ . ن : یه بنده خدایی از یکی از واحدهای دانشگاه آزاد طرفای شوش و اهواز با دوتا اختراع ثبت شده یه راست برای دکتری از انگلیس بورس شد و رفت ... بدونه اینکه یه قرون خرج کنه توی یکی از گرون ترین دانشگاه های دنیا تا 5 ساله آینده ش تامینه که درس بخونه ... ای انگلیسی ! پیشرفتت نوش جونت ! .. به نظرت این دانشجوی ایرانی برمی گرده ؟؟؟؟
پ . ن : پروفسور دکتر حسابی سر کلاس دانشگاه ، در جواب سوال دانشجوش که جهان سوم کجاست ؟ ... جهان سوم جایه که اگه بخوای خونه ت آباد بشه مملکتت رو ویرون می کنی و اگه بخوای مملکتت رو آباد کنی ، خونه ت ویرون می شه !!
پ . ن : دیگه چی بگم !!!

    حسین  |    |  May 05, 2008




خیلی جدی پرسید

خیلی جدی پرسید : حسین ! تو تفریحاتت چیه ؟؟؟
- راستی آآآآآآآآ !!! تاحالا به این سوال فکر نکرده بودم ... تفریحات من چیه ؟! ...
- تفریحاته من ؟
- تفریحات ؟
- تفریح چیه ؟
- فرح کیه ؟
- تفریحگاه کجاست ؟
- مفرح چه کاره ای ؟
- ......
- ........
- ...

پ . ن : الی آخر !
پ . ن : اینطوری آدم hang می کنه ...

    حسین  |    |  April 29, 2008




جمعه ... 6ام اردیبهشت ...

باورم نمی شد اخبار داغ امروز و دیروز که تازه به گوشم رسیدن، چیزایی بودن که 3 هفته پیش برای جامعه تازگی داشتن ... به بیان ساده تر یعنی توی اخبار مملکتی دقیقآ 20 روز و 21 ساعت و 38 دقیقه به شدت عقب بودم ... تا حدی که فرق نمی کرد من ایران بودم یا توی جزایر ماداگاسکار ... خیلی برای خودم یه لحظه متاسفم شدم ... اینطوری از حال و اوضاع کشور و جامعم پرت بودم ... از سیاست هم که خدا رو شکر چیزی سرمون نمی شه ... فقط سر کلاس های اقتصاد همچنان اعصاب خورد می شه ...همینطوری روزها می گذره ... کارای دانشگاه و ارائه ها و تحقیق ها و حل مدل ها انگار تمومی نداره و استادها سیرمونی ... با تمام این اوضاع و احوالات راضی ام ... شما از حرفهای سروش چیزی خوندین ؟؟؟ ... راجع به خداپرستی و دین ! ... رضا معرفیش کرد و منم وقت های پرتم یه چیزایی ازش می خونم ... آدم معنی دانشمند رو می شناسه تازه ... همینطور معنی دینداری رو ! ... باهاش رابطه عاطفی برقرار کردم ...
اما مورد آخر ... تحمل آدما یه چیزیه که برای هر کسی یه آستانه ای داره ... اگه می بینی کسی بهت مثل بقیه باهات برخورد نمی کنه و تمایلی نداره بهت نگاه کنه ؛ خب حتمآ کاری کردی و چیزی گفتی که تحملش از اخلاق و رفتارت سرریز شده ... پشت و روی آدما گاهی باهم فرقی نمی کنه ... صد رحمت به قوطی حلبی ! ...

پ . ن : با این مفهموم به شدت موافقم ... تنها مانع آدم های توی زندگیشون ذهنیتشونه ! که باهاش یه حصاری درست می کنند دورتادورشون می کشونن ... دلم می خواد برای یکی از دوستان این حصارهاش رو بردارم ... موانعی که ذهنیتش براش درست کرده ... اما تا وقتی خودش نخواد من کاری می تونم کنم ؟؟؟

پ . ن : سه جا دارم همزمان خدایــــــــــــــــــــی می کنم ... دنبال خدایگان دیگه ... !!! ... اما خب خدایی هست این نزدیکیا همیشه ، که برای نوازش بندش مست همیشه ! ...

    حسین  |    |  April 25, 2008








دوران چو می نویسد به عارضت خطی خوش
یا رب! نوشتهء بد از یار ما بگردان!

May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
December 2003
November 2003
● October 2003
● September 2003
● August 2003
● July 2003
● June 2003
● May 2003
● April 2003
● March 2003
● February 2003
● January 2003
● December 2002
● November 2002
● October 2002
● September 2002
● August 2002
● July 2002
● June 2002
● May 2002
● April 2002
● March 2002
● February 2002
● January 2002



   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org